سفارش تبلیغ
صبا ویژن

   یه آدم مخلص و همه چیز تمام تمام بود ، با اینکه درجه ی نظامی گرفته بود ولی هنوز همون خصلت بسیجی گونه را ترک نکرده بود ،    با وجودیکه می دانست ارتش نظم و انضباط  خاص خودش را دا رد ، به جای احترام نظامی به مافوق  ، لفظ سلام علیکم را بسیار غلیظ  ادا می کرد  . به همین خاطر بعضی از بچه ها مسخراش می کردند و بقول معروف دستش می  انداختند .  وقتی گردان شهادت توسط امیر صیاد شیرازی در قرارگاه کربلا تشکیل شد ایشان داوطلبانه عضو گردان شهادت شد و  در عملیات های مختلف شرکت کرد و در یک عملیات شناسایی چشم راستش را از دست داد. چند شب پیش دعای توسل در منزل یکی از جانبازان محلمان برگزار شد مراسم دعا تمام شد گفتم راستی حاج علی  نحوه ی جانباز شدنت رو برام گفتی ، اگه میشه یه بار دیگه برام تعریف کن . با خوشرویی پذیرفت و گفت :

یه مخلص

تو منطقه ی شرهانی دشمن شرارت زیادی به پا کرده بود از طرف گردان شهادت ستوان سلامی ، من و چند نفر دیگر را مامور کردند که دشمن را شناسایی کنیم  ، گفته بودند که حق درگیری با دشمن رو ندارید فقط وضعیت دشمن را شناسایی کنید و برگردید . وقتی به سنگر های دشمن نزدیک شدیم یه عراقی رو دیدم که با عجله به داخل سنگر رفت ، خودم را به جناب سروان سلامی رسوندم و گفتم می تونم بدون سر و صدا وارد سنگرش بشم و کارش رو بسازم ، ایشون اجازه نداد و سخت مشغول رسم سنگر های آنان روی کاغذ کالک شد . من کمی جلوتر رفتم همان کسی که وارد سنگر شده بود از سنگرش بیرون اومد ضامن نارنجکی که در دستش بود کشید و آن را به طرفم  پرتاب کرد روی زمین نشستم تا ترکشها به بدنه ی خاکریز بخورد ولی ترکشی چشم راستم را نشانه رفت و تمام صورتم غرق در خون شد وقتی به بیمارستان دزفول رسیدیم گفتند باید چشمت را تخلیه کنیم و من شکایتی نداشتم .

جانباز مورد نظر حاج علی محمد سیف اللهی (گروه 411 بروجرد )

راوی : احمد یوسفی  




تاریخ : دوشنبه 91/7/17 | 2:40 عصر | نویسنده : احمد یوسفی | نظر
گر بابا بفهمد...
مناجات یک جانباز

وقتی دعوت نامه ی روز جانباز را  از خانم دوستی گرفت ، بدنش لرزید . عرق سردی روی پیشانی اش نشست ، با گوشه ی مقنعه ، عرقش را پاک کرد . سعی کرد خودش را شاد نشان دهد . از خانم دوستی خدا حافظی کرد و از دفتر بیرون آمد .

در راه ، نامه را با دستانی لرزان از پاکت بیرون آورد . ابتدای نامه نوشته بود :

« به محضر برادر جانباز سعید حریرچی.....»

به کلمه ی جانباز که رسید ، اشکی لرزان گرداگرد چشمانش حلقه زد . صفحه ی کاغذ در مقابلش تار شد . سرش گیج رفت و تعادلش به هم خورد . روی نیمکت کنار خیابان نشست .

« خانم اجازه ، پدر زهرا حریر چی هم جانبازه »

« حقیقت داره زهرا ؟»

« بَ ... بَ .. بله خانم »

« از چه قسمتی آسیب دیده  ؟ »

« خا... خا... خانم ، از دو چشم و یک دست »

سرش روی زانویش بود و احساس درد شدیدی روی پیشانیش می کرد .

بلند شد . کیفش را به دوشش انداخت ، دستش را به دیوار گرفت و به طرف خانه حرکت کرد .

انگشت دستش روی شاسی زنگ خشکیده بود . در که باز شد ، مادر با عصبانیت گفت : « چه خبرته ؟ سر آوردی ؟»

با گریه خود را به بغل مادر انداخت . مادر که از حالت او متعجب شده بود ، با چادر اشکهای او را پاک کرد وگفت :« زهرا تو را به خدا بگو چی شده  ؟»

بغض راه گلویش را بسته بود و نمی توانست حرف بزند . وقتی مادر بی تابی او را دید ، مقنعه او را کند، کیفش رااز کولش پایین آورد واو را نوازش کرد .

زهرا پاکت دعوت نامه را از کیفش بیرون آورد و به دست مادر داد .

-    فهمیدم ، درس نخواندی و خانم مدیر ما را احضار کرده ؟! هان ؟

-    نه خیر ! سواد که دارید ، بخونید ببینید چی نوشته .

مادر نامه را که خواند تبسمی کرد . دستی به سر زهرا کشید و گفت : « این که دعوت نامه ی روز جانباز است ! »

-    بله می دانم . مگر یادتان رفته ؟!

-    وای خدای من ، فکر این روز را نمی کردم . مقصر خودتی !

-    اگر بابا بفهمد ؟! مامان ترا به خدا ، یک کاری کن .

-    بلند شو و آبی به صورتت بزن . الان بابا می آید . بلاخره یک فکری می کنیم. من شام را آماده می کنم .

لباسهای مدرسه اش را بیرون آورد . صورتش را شست و نگران در گوشه ای نشست .

سکوت خانه را فرا گرفته بود با چرخیدن کلید در قفل در و باز شدن آن سکوت شکسته شد . صدای عصای پدر در حیاط پیچید . قلب زهرا تندتر تپید . بلند شد و از پنجره به حیاط نگاه کرد . پدر که نشانه های برف پیری روی موهایش موج می زد ، عصا زنان به اتاق آمد . سلام زهرا را پاسخ گفت .او صدای لرزش سلام زهرا را حس کرد ولی به روی خود نیاورد . مثل همیشه زهرا به طرف پدر رفت . دست او را گرفت و او را تا نزدیک چوب لباسی پیش آورد .

حرارت بیش از حد دستش ، پدر را وادار به سخن کرد .

-    زهرا جان حالت چه طور است ؟

-    خوبم بابا.

-    نه معلوم است چیزی را پنهان می کنی .

-    نه پدر ، کمی سرم درد می کند .

-    گریه کرده ای ؟!

-    گریه برای چه ؟

-    من از دروغ گفتن و دروغ شنیدن بیزارم . پس حقیقت را بگو .

بغض زهرا ترکید . پدر که هاج و واج مانده بود ، همسرش را از آشپزخانه صدا زد . زهرا  از اتاق بیرون رفت . دوباره آبی به صورتش زد و آرام آرام خود را به نزدیک اتاق پدر رساند . پدر با صدای بلند به مادر می گفت :

-    بیخود کرده ؛ اگر من لیاقت داشتم ، همراه برادرت رضا به جبهه می رفتم و شهید می شدم .

-    بچه است . دوست داشته مثل سمیه ، به خاطرجانبازی پدرش، مطرح شود .

-    آبروی من را ببرد که ، مطرح شود . بی جا کرده .

-    حالا که اینجوری شده ، یه خاطره ای از جایی آماده کن و فردا تعریف کن .

-    من هم مثل این دختر دروغ سر هم کنم . نه من این کار را نمی کنم .

زهرا به دیوار راهرو چسبیده بود و بی صدا اشک می ریخت . با فریادهای پدر بغضش ترکید . در را باز کرد و با گریه گفت :

« بابا خواهش می کنم . می دانم اشتباه کردم . شما نگذارید پیش دوستانم آبرویم بریزد...»

-    آخه دخترم ! تو دیگر بزرگ شده ای . یا